به نام حضرت دوست
شعر اول)
امشب دوباره آمده ام
که به خواب های مشترکمان فکر کنیم
و از روز های نیامده حرف بزنیم
من از تور سفیدی بگویم
که زیباییت را مشبک میکند
و دسته گلی
که به دست های تو می آید
و تو از ماشین هایی
که پا به پای مان
شهر را دور افتخار میزنند
بیا تا این خواب تمام نشده
ژست های کلیشه ای بگیریم
و به مردی لبخند بزنیم
که خاطراتمان را قاب میکند
شعر دوم)
نه چشم دیدن این روز ها را داری
نه چشم اینکه ببینی
عصایت پا به پای تو بزرگ میشود
دستت را میگیرد
تو را می چرخاند و
یک دل سیر شهر را برایت حرف میزند
این روز ها
هر چقدر هم که شهر را بو بکشی
هیچ چادری بوی گلهای محمدی نمی دهد
و در هیچ مناره ای
صحبت از اذان صبح نیست
عینکت را هم که برداری
هیچ چیز از سیاهی این شهر کم نمی شود
دست در دست این عصا به خانه برگرد
و خوشحال باش
که دلت
از چراغ های این شهر روشن تر است
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٩ ق.ظ توسط يزدان توراني
به نام حضرت دوست
کل ارض کربلا کل یوم عاشورا
امام حسین (ع) قیام کرد که بگوید آزاد مرد باشید, آزاده زندگی کنید و تن به خفت و بردگی ندهید امام حسین (ع) سر به تیغ جهالت داد ولی تن به ذلت نه.
این روزها تهران چقدر شبیه کربلا شده خوش به حال امام حسین که فقط یکبار و داغ یک علی اکبر را دید ولی این روزها داغ علی اکبرهای زیادی به دل پدرانشان می ماند
یزید از اسلام به عنوان سپر بلا استفاده کرد و برای توجیح قتل عامش در کربلا به امام حسین و اهل بیتش تهمت خارجی بودن زد این روزها هم به جوانان آزاده و مسلمان ایران تهمت کافر بودن میزنند و آنها را از دم تیغ میگذرانند این جوانان نه کافرند نه بی دین بلکه تک تک آنها مسلمان و شیعه مذهب هستند در عاشورای تهران هیچ شعاری علیه اسلام و امام حسین(ع) داده نشد ولی آقایان از اسلام استفاده ابزاری کردند و تهمت هتک حرمت به آنها زدند و آنها را دشمن اسلام نامیدند
یک دو بیتی و یک سپید تقدیم به سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین
همیشه صحبت دل بی ریا بود چرا که روی صحبت با شما بود
خدایی سرمه ی چشمانم آقا همیشه خاک پاک کربلا بود
انگار بعد از آن طوفان
دنیا زیبا تر شده
که اینگونه محو تماشایش شدی
شاید از آن بالا
قران عطر دیگری دارد
که جا خوش کرده ای و
آیه آیه جهان را خوشبو می کنی
خودت را آماده کن
هنگام شام
باید به استقبال ستاره ی کوچکی بروی
که ساعتها برایت سوسو زده
و به صبح نرسیده خاموش میشود
خودت را آماده کن
که سنگ های آن کوچه ها
با شتاب از دستها رها می شوند
تا تو را محکم تر ببوسند
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٧ ب.ظ توسط يزدان توراني ۱۳۸۸/۸/٢٩
به نام حضرت دوست
داستان از اونجا شروع شد که یه روز با بچه ها دور هم جمع شده بودیم و از هر دری حرف میزدیم که مینا مومنی پور گفت: من یه شعر گفتم که اسمشو گذاشتم شعر خاطره و اسم همه شما توی شعرم هست(شعری که الان توی وبلاگشه) و این شعر مینا مومنی پور انگیزه ای شد که همه ی ما بشینیم و شعر خاطره بنویسیم
این هم شعر خاطره من
ولی قبل از شعر به چند تا نکته باید توجه کنید
1- مجید اسطیری شعری داره با نام دلتنگی های اژدهای شهر بازی
2- مجید سعد آبادی یه زمان کوهنورد بود
3- شراره کامرانی شعری با نام غول چراغ جادو داره و همچنین مترجم شعر های نجیب فاضل هم هست
4- حجت تورانی اسم وبلاگش شاعرانه هاست که تقریبا سه ساله به روز نکرده ( درست از وقتی که عاشق شد و ازدواج کرد)
تقدیم به سالها بعد و دوستانی مثل: حمید رضا شکار سری , مجید اسطیری , آسیه حاج جعفری , مجید سعدآبادی , مینا مومنی پور, سمیرا نوروزی , شراره کامرانی و حجت تورانی
برای چند دقیقه از خانه دور میشوم
آنقدر که دوباره سوار اسب وحشی ام شوم
و به شکار بروم
که همیشه حرفهای تازه ای دارد
دور میشوم
آنقدر که مجید راسوار اژدهایش کنم
و دلتنگی اش را برای چند لحظه به دریای جنوب چین پیوند بزنم
شاید هم آسیه را قانع کردم
که مرگ اتفاق شاعرانه ی خوبی نیست
شب زنده داری های خیابان فرجام را دوست دارم
ومجید را
که زمانی کوه را در کوله پشتی اش به خانه می آورد
مینا ررا میبینم
که دارد کودک درونش را بزرگ میکند
تا برای خودش خانمی شود
سمیرا هم که همچنان سوار بر کشتی آرتمیس
از هر خلیج عاشقانه ای را یدک میکشد
تا شاعر تر شود
شراره فکر میکند
غول چراغ جادویش مثل من حرف میزند
که همیشه با او به زبان مادری تکلم میکند
حجت اگر عاشق نمیشد
یا اگر بهترین داداش دنیا نبود
حتما شاعر می ماند و شاعرانه هایش را
به دنیای مجازی نمی سپرد
انگار خیلی دور شدم
تا دیر نشده باید به خانه برگردم
کنار زنم بنشینم
و هردو چای بنوشیم
او برای رفع تشنگی اش
من برای رفع شاعری
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٦ ب.ظ توسط يزدان توراني ۱۳۸۸/٧/۱۸
به نام حضرت دوست
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا, به سلامت دارش
باور نمیکنم شب زنده داری های خونه دانشجویی تموم شد باور نمیکنم که خاطرات مسیر دانشگاه تا دریا داره تبدیل به یه نوستالژی میشه باور نمیکنم که دیگه نمیتونم سر کلاسای مدار های الکتریکی و کنترل صنعتی و مدار های مخابراتی و غیره به کشف های شاعرانه فکر کنم
بی خیال این روز ها هر چقدر به بیست مهر نزدیک تر میشم آمار سن و سالم بیشتر از دستم میره و یادم میره که بیست و چند ساله که دارم هنجار های دنیا رو به تمسخر میگیرم به قول معروف؛
این قافله ی عمر عجب میگذرد
و اما دو تا شعر که هیچ ربطی به هم ندارن
(١)
آنقدر از خانه دور شدم که رادیوی کوچکم زبان مادری اش را فراموش کرده و آهنگ های عربی را از حفظ می خواند دارم فراموش می کنم از ساری آمده ام یا تهران؟ اهل شیرازم یا نخل های سوخته ی همین اطراف؟ دیگر عادت کرده ام به بوی خردلی که مرا یاد گلخانه ی پدر می اندازد مادرم با آخرین نامه اش کمی از بوی آشپزخانه را پست کرد تا جلد خاکریزها نشوم دست خودم نبود نامه به دستم نرسیده تیر خورد و حرف های مادرم شهید شد اما یک روز برمیگردم پینه از دست های پدر باز می کنم و رنگ بندی دنیا را به چشم های مادرم بازمیگردانم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به خانه که رسیدم,
آشپزخانه مادر بوی باروت تازه می داد
و گلخانه ی پدر را
ترکش ها پرپر کرده بودند
(٢)
این شعر شاید برداشتی باشه از فیلم مالنا
بلند شو دست معشوق خود را بگیر و
با خودت به خیابان ببر
و فراموش کن
زمانی نصف این شهر عاشقت بود
فراموش کن
چشم هایی را که خیره میکردی
لبهایی را که میسوزاندی
و خیابان هایی را که بند می آوردی
به معشوق خود لبخندی بزن
و در سطر بعد
از کنار راوی این شعر
به آرامی عبور کن
طوری که هیچکس نفهمد
زمانی عاشقش بودی
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٠ ب.ظ توسط يزدان توراني ۱۳۸۸/٤/٢۸
به نام حضرت دوست
میدونم به عنوان یه شاعر دیر اومدم تا دینم رو نسبت به شهدای انقلاب سبز ادا کنم ولی تاخیر من رو بذارید به حساب مشغله تحصیلی و پایان نامه ای که مثل بختک داره گلومو فشار میده
به امید طلوعی سبز
بلند شد
تمام بغضش را توی پارچه ی سبزی مشت کرد
به خاطرات کودکی اش خندید
چقدر زود بزرگ شده بود
با مادری که بوی بهشت می داد
و پدری که جوانی اش
از لا به لای چین های صورتش پیدا بود
چقدر زود فهمید
که کوچک شده است
به خیابان که زد
همه جا بوی الرحمن گرفت
و دو رباعی تقدیم به ندا اقا سلطان
گفت آنطرف خرابه ها آبادی است
پایان تمام گریه هامان شادی است
باید که خیابان به خیابان برویم
زیرا آنسوی انقلاب آزادی است
از خون تو یاس تازه ای میروید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از آتش تو گدازه ای میروید
اینجا میدان انقلاب است ببین
از هر طرفش جنازه ای میروید
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٦ ب.ظ توسط يزدان توراني ۱۳۸۸/٢/۱٤
به نام حضرت دوست
سلام فقط همین
انگار سوار شبنم ها شدی و
بالا رفتی
آنقدر که ابر ها تو را حس کردند و
با اولین باد
تو را به آسمان شهرمان آوردند
حالا باران که میزند
تمام شهر بوی تو را میدهد
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٠ ب.ظ توسط يزدان توراني ۱۳۸٧/۱٢/۱۸
به نام حضرت دوست
هیچ چیز قرار نیست تغییر کنه هیچ چیز قرار نیست نو بشه نه سالی که داره میاد نه آدمایی که دارن میرن
روزها همون روزهان، آدما همون آدمان نه دوستی ها بیشتر میشه نه دشمنی ها کمتر
این سال جدید هیچ خوشبختی رو به کسی ارزونی نمیکنه
چقدر متنفرم از جمله های عیدتون مبارک، صد سال به این سالا
چقدر متنفرم از سیزده روزی که اندازه سیزده سال طول میکشه تا به درشه
از دوستان خوبم میخوام که وقتشون رو برای تبریک گفتن سال نو به من تلف نکنن
اینبار با دو رباعی و یه غزل اومدم
دستان شما زدست ما دور شده
این آینه هم دوباره مغرور شده
در آمدن بهار امیدی نیست
انگار اجاق زندگی کور شده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پژمرده تر از فصل خزانم بی تو
رسوای زمین و آسمانم بی تو
آنقدر نیامدی که من مانده ام و
جانی که رسیده بر لبانم بی تو
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زخم زبان مزن دل عاشق شکستنی است
در بارش تگرگ شقایق شکستنی است
در سینه ات بتی است که معبود عالم است
باور بکن که این بت ناطق شکستنی است
چون آینه مقابل تو ایستاده ام
بشکن مرا که آینهء دق شکستنی است
چندی است از نبود تو قدم خمیده است
آن شاخهء تناور سابق شکستنی است
آرام باش و موج مزن رود بی قرار
بر صخره ها مکوب که قایق شکستنی است
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٩ ب.ظ توسط يزدان توراني ۱۳۸٧/٩/٢٠
به نام حضرت دوست
بچه که بودم
دلم خوش بود
هر شب با قصه های مادر بزرگ
به خوابم می آیی
آنقدر که تا صبح سر گرم باشم
اما این روزها
سرم را باشیشه های آبکی گرم میکنم
تا تو را بیشتر ببینم
هر چند فاصله خانه ما
تا قصر شما
انقدر زیاد است
که هیچ وقت به تو نمیرسم
درست مثل همین ماهی
که هر شب خواب دریا را می بیند
یا پلنگی
که در حسرت ماه می میرد
دیگر بس است
باید سکوت کنم و
گوش دهم به نوار قلبم که این روز ها
بد جور فالش میزند
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٤ ب.ظ توسط يزدان توراني ۱۳۸٧/٦/٢٥
به نام حضرت دوست
سلام به همه دوستان امیدوارم نماز و روزه هاتون قبول باشه چند روزه که به دلیل کسالت از قافله روزه دارا عقب افتادم برام دعا کنید که زود تر بهشون برسم
این هم غزلی که بعد از گفتنش یه شب راحت خوابیدم
انگار مردها همه نامرد میشوند،حس میکنم که دنیا زیر و زبر شده
زیرا که دست خستهءیک باغبان پیر،امشب به قصد مرگ درختان تبر شده
یک روز توی کوچه و بازار شهرتان با مردمی زلال کمی هم قدم شدم
ورد زبان شهرغزل های ناب بود تاثیر شعر های شما بیشتر شده
راهی دراز آمده ام خوب من ولی از هر کسی سراغ شما را گرفته ام
پاسخ نداد و راه خودش را کشید و رفت انگار گوش مردم این شهر کر شده
دارد به کام مرگ فرو میبرد مرا بغضی که بین حنجره ام گیر کرده است
بگذار تا که کار مرا یکسره کند وقتی که اشک ریختنم بی اثر شده
میخواستم که فتح کنم قلهء تو را دیدم که پا شکسته به جایی نمیرسم
رستم یکی است کاوه یکی آبتین یکی، تیمور لنگ نیز فقط یک نفر شده
آری بخند موقع خندیدن تو است یک روز اشک های تو سر ریز می شوند
روزی که عاشقانه در آغوش میکشی یک سنگ قبر را که به اشک تو تر شده
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٤ ب.ظ توسط يزدان توراني ۱۳۸٧/٥/۱۱
به نام حضرت دوست
این روزها
به فکر خرد کردن استخوانهای دختری هستی
که مدل تمام چیزهایش
از تو بالاتر است
و بوی عطر فرانسوی اش
پسر همسایه تان را گیج کرده
گاهی حسادت
بهانه ی خوبی است
تا دندانهایت را انقدر به هم بفشاری
که کرمهایش بمیرند
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٢ ب.ظ توسط يزدان توراني
